عبِِاس بخت ...

" عبِاس بَخِت " ...

... با " ابوالخیر عمو" و غلام واحدی و علی کاظمی مشغول گشت و گذار در گگل ارس بودیم که بتوانیم چشمه های ند نظر برای آب شرب اساس را مسیر یابی کنیم .

منطقه مد نظر می بایست ارتفایی بالاتر روستای اساس را می داشت و لذا سمت و سوی مورد جستجو بسمت ارتفاعات جنگلی بین اساس و دودانگه بیشتر مورد جستجو بود ...

حوالی منطقه غار اساس را جستجو می کردیم که غلام به عمو گفت ارتفاع چشمه زیر غار تا اساس را اندازه بگیریم که عمو پرسید چشمه نزدیک " عبِاس بخت " را می گویم که عمو با حرکت سر تائید کرد .

از آنها نام " عبِاس بخت " را پرسیدم که غلام گفت :

بیش از چهل سال پیش در زمستانی "مرحوم عباسعلی سنجابی" تنهایی به شکار رفته بود که ظاهرا گوزنی را مورد هدف قرار می دهد و گوزن زخمی از دستش در می رود و او به دنبال گوزن در منطقه غار به جستجو می پردازد که به ناگاه متوجه می شود آفتاب غروب کرده است و شب تاریک و سوزناک زمستانی فرا رسیده است  .

او نایی برای برگشت ندارد و نیز راهی ندارد مگر آنکه شب را  آنجا در کنار رودخانه بماند لذا نقطه ای را مد نظر قرار می دهد و به سراغ کبریت می رود که رطوبت آن را فرا گرفته بود و سفره اش هم از نان تهی بود لذا به ناچار زیر درختی در آن هوای سرد زمستانی، با چشمان بیدار شب را به سپیده صبح می رساند تا بتواند به راه بیافتد .

آنگاه که سپیده صبح می زند بطرف زمین شالیزاری خود " ولو روار " که همیشه در " نپارش " امکانات اولیه و خورد و خوراک وجود داشت رفت و به گفته خودش از بس خسته بود دو روز را در " نپارش " خوابید .

خداوند منان " عبِاسعلی دایی " را بیامرزد .

وصیت نامه پلنگ

پلنگ

شاید سخت باشد برای نوشتن و وصیت کردن برای انسانهائی که خود را اشرف مخلوقات میدانند.

اما بد نیست چند نکته ای را در این روزهای کوتاه باقیمانده از عمرم برای آیندگان بگویم.

من و خانواده ام روزی در این سرزمین قلمروی داشتیم به وسعت دانائی  انسانهای شریف و فهیم.

با گذشت زمان و افزایش برنامه های توسعه، زیستگاههائی که من وخانواده ام در آن زیست میکردیم رو به نابودی نهاد . خیلی از اقوامم را در این سالها از دست دادم .

فرزندانم را شکار کردید تا تفریحی برای خود داشته باشید.تنم را آماج گلوله کردید تا شاد باشید که نسلی را منقرض میکنید.

بدترین گرسنگی ها را تحمل کردم و گاهی از سر ناچاری و غریزه ، دل به گوسفندی بستم که نبودش برای من وخانواده ام معنای نیستی بود.

درچشمه ای که آب مینوشیدیم، زهر ریختید تا تن بیهوش شده ما را سلاخی کنید.من گر چه سخت جان تر از بقیه همنوعان خود هنوز زندگی میکنم.اما نیک بدانید فردا روزی که خیلی هم دیر نیست باید برای احیای نسل پلنگ و یوزی که در انحصار شماست باید دست بدامن دیگر کشورها شوید تا نسلی را احیا کنید که از آن شما نیست، من از احیا ی نسل سوخته هیچ نمیدانم ،اما شنیده ام که اگر در چاهی که آب ندارد آب دستی بریزند این آب خواهد گندید.

چگونه نمیتوان از چند قلاده پلنگ حفاظت کرد اما حاضر میشوید در حرکتی نمادین به فکر زنده کردن نسل شیر و ببر مازندران باشید.این جمله را از پلنگی زخمی و قطع نخاع که روزگار سختی را در بستر بیماری میگذراند به یادگار داشته باشید که اگر شما موفق شوید نسل سوخته ببر و شیر مازندران را احیا کنید ،در مرحله بعد از احیا چگونه قادر به حفاظت آنها خواهید شد.شما که توان حفظ من،خانواده و فرزندان مرا ندارید چگونه ادعای حفاظت از چند گونه منقرض شده را دارید.

مناطق حفاظتی ،تحت عنوان حفاظت شده،پارک ملی،منطقه امن و اثر ملی درآمده شاید با این جمعیت محیط بان ،تنها تسکینی برای چند سال زندگی بیشتر برای ما باشد اما در نهایت طی چند سال آینده همه خانواده من به انقراض محکومند.

تفنگ هائی که تعداد آنها چندین برابر جمعیت زیستمندان بی زبان این مرز و بوم است اگر روزی که جمعیت ما نابود شود به چه چیز شلیک خواهد کرد؟شاید به جان همدیگر بیفتید. جمعیت طعمه های ما به اندازه کافی بر اثر شکار کم شده ،کجای فهم شما آدمها جائی برای ادامه زندگی ما باز کرده است.این همه فشار بر من وامثال من شایسته مردمانی که دم از تمدن کهن میزنند نیست.

شاید قطع درختان ،ساخت ویلا ،توسعه جاده واحداث کارخانه درجائی که ما زندگی میکردیم مهم تر از زندگی امثال من بود.شایداین نوعی غرور ملی بود تا بر سر راه من تله کار بگذارید و تن مرا آماج گلوله نموده و به همین هم بسنده نکنید و آنقدر بر کار خود اصرار ورزید تا از پوست امثال من فرشی برای خود پهن کنید.من قهرمان ملی شما نبودم که اگر چنین بود راه را بر زندگی من نمی بستید.

کاش من در این دیار بدنیا نمیآمدم.چرا که بر خلاف شما، تنها برای بقا میجنگیدم آنهم نه با شما بلکه برای زنده ماندن زن وفرزندانم ، اما شما ناجوانمردانه انگشتان دستانم را بریدید،گلوله های فراوان بر تنم نهادید،ودر نهایت پس از تحمل درد فراوان جانم را ستاندید.

من رفتم نه برای اینکه پیر بودم ، من رفتم نه برای اینکه زن وفرزندانم را دوست نداشتم، من رفتم چون خسته بودم ، خسته از بی پناهی ، خسته از بی امنیتی، خسته از در بدری و بی خانمانی، خسته از انسانها وخسته از این همه نامرادی ها. 

اکنون که به سوی خالقم میروم بدو خواهم گفت که با من و امثال من چه کردید.

قهرمان این داستان یکماه پیش پس از 10 روز تحمل درد فراوان و کوباندن سر خود به قفس با تزریق آمپول بیهوشی با دوز بالا در دانشکده دامپزشکی از درد فراوان رهائی یافت.

در 6 سال گذشته 56 قلاده پلنگ در کشور براثر حوادث مختلف ازجمله تصادفات جاده ای ، تیراندازی و مارگزیدگی تلف شده اند که 10 قلاده آن در سال جاری کشته شده است.

طبیعت ایران