طبق روال و تعهدی که با خود کردم تلاش می کنم در "وبلاگ اساس " وارد موضوعات سیاسی نشوم ، اما امروز گفت و شنودی صورت گرفت که با خود گفتم صرفا بابت ثبت در قاب زمان هم شده آن را در وبلاگ بنویسم :
بعداز ظهر امروز دوشنبه "پنجم پتک" - پنجم فروردین - ساعت چهار و نیم با همراهی دوستان گروه شونیشت جناب آقایان محمد غلامی و رضا ایمانی جهت عید دیدنی خدمت " حضرت استاد کیوس گوران " رفتیم .
استاد با بقول و فرموده همیشگی خودشان با "مشتی ذلیخاه شان" بودند، و در بَدو ورود به گرمی دوستان و بنده را مورد استقبال و تفقود قرار دادند ، و از تاخیر در دیدار با ایشان به شوخی گلایه نمودند .
بعد از حال و احوال پرسی با استاد عزیز و همسر گرانقدرشان ، البته با مزاح استاد که تکرار می فرمودند : "با عَروس عِیید بَیرین"... بدون مقدمه استاد پرسیدند: از دوستتان چه خبر ؟ بنده منظورشان را نگرفتم ، اول فکر کردم در مورد استاد کاظمی (چکل) می فرمایند ، ولیکن وقتی دیدند خیلی از مرحله پرت هستم ، فرمودند: منظورشان "سید محمد خاتمی" می باشد .
بنده لبخندی زدم و استاد ادامه دادند که شواهد نشان می دهد که قراره وارد میدان شوند ، - منظورشان انتخابات ریاست جمهوری سال 92 بود - و بنده عرض کردم کاش نیایند و کاندیدا نشوند و به جایش آقای هاشمی رفستجانی بیایند چون ایشان می تواند حریف این قوم شوند - چون از جنس خودشان است - ...
اما استاد مکثی نمودند ، و شاید از آنجا که خواستند دلم نشکند با اکراه حرفم را تائید نمودند ، اما ادامه دادند که خاتمی شایسته ترین هستند تا کرامت های از دست رفته را بازگردانند ... و نیز در بخشی از صحبت شان هم در تائید نظرم با زبان مازندرانی فرمودند می خواهی بگویی : " خاتمی اگر بئه بیوِر بوُنِه ".
بله استاد درست مطلب را ادا فرمودند که " خاتمی اگر بئه بیوِر بوُنِه "- چه رای بیاورد یا رای نیاورد - چون ادب و نزاکت ، و خلق و خوی خاتمی فرا بر رفتاری است که از دوستان "کم نجیب" سر خواهد زد و لذا آنان را چون خودشان شایسته است تا ... ، و من که این سالها این اصطلاح - بیوِر - را کمتر می شنوم از ظرافت بیان استاد شگفت زده شدم و بسیار پسندم آمد ، اما این تلنگر را بر خودم وارد دانستم که بدور از جذابیت و ظرافت این اصطلاح بکار رفته از طرف استاد عزیز ، آیا واقعا " بیوِر " شدن می تواند بهانه ای برای نیامدن و نجات ندادن "ایران و ایرانیان" عزیز باشد !؟ ...
البته در این عید دیدنی استاد شعری را هم قرائت نمودند که مثل همیشه زیبا و دلربا بود و نیز فرمودند خیلی هوای "استاد محمد علی کاظمی (چکل)" را کرده اند ، لذا پیشنهاد فرمودند تا سر فرصت خلوتی با جناب استاد ترتیب داده شود که ایامی در اردیبهشت ماه در " روستای اساس " مورد موافقت قرار گرفت و بنده قول دادم تا آنرا برنامه ریزی کنم .
قابل توجه :
امروز عزیزی بنده را به مطلب فوق که در مازندنومه آمده بود رهنمون ساخت که با نوشته حضرت استاد کیوس گوران مواجه شدم ، لذا بر اساس تکلیف و اشتباهی که از حقیر به سهو سر زده مطب استاد را و نیز نوشته ای که برای مازندنومه فرستادم را آورده ام تا ...
1: نظر استاد در مازند نومه
کیوس گوران :
اول - اگرچه عمر اشنائی ام با حضرت ایران منش به دوسه
سالی بیش نمیرسد ولی عشق و ارادتم به جناب ایشان به میزانی است که طعنه به
دراز سالی میزند! در واقع ( منش ) اوست که اسباب شیفتگی ام به حضرتش را
فراهم میکند
دوم - مایل نبودم با ورود به ( مضحکه ) سیاست ، از رای و نظرم نسبت به انچه
بر من و وطنم میگذرد خطی بیاورم ولی وقتی حضرت دوست ، بابی به واگویه می
گشایند ، اشارتی باید داشت . بنده شیخ متین و به ادب و اراستگی اقای سید
محمد خاتمی را به ( شخصیت حقیقی) ستایش میکنم اما هموی مورد احترام من هم
وقتی میفرماید : نمیگذارند....در شگفت میشوم چون در بازی سیاسی ( بخوان
مجادله !) - خاصه در این بلاد - قرار نیست رقیب ( بگذارد ) که اب خوش از
گلوی شما پائین برود !!! و هرکس هم که بیاید باید همه ی مساعی اش صرف تقابل
با ( اهالی نمیگذارند ) بشود - و پس مجالی به خدمت نخواهی داشت - نمی
دهندت ...! حالا باید پرسید چه نشانه ای دیده شد که به خوش گمانی
(میگذارند) رسیده ایم ؟من هرگز بدین امید عبث دل نخواهم بست و چنین باوری
داشتم که به جناب دوست عرض کردم :
این شخ حروم بونه!
میخواهم ذکر خاطره ای کنم که روزی از پی استنطاقم در ساواک شاهنشاهی ، رئیس
امنیت استان به پندی چنین ام گفت که شمشیر قلم را به نیام ببر تا نوبت را
به روز ی هم به تو بدهند...! و من پیمانه عمر را پر کردم و به نوبت موعود
نرسیدم....!حالا هم به شیخ متین و مقبول عرض میکنم که دلت هوای صدارت نکند -
هوا نمیگذارد!!!
گرامی میدارم یاد دوست را بدین مصراع از بیت مطلع غزلی که تازه اش سرودم :
تسه من هوائی بیمه ، این هوا نلنه بئم
دست شما بوسه گاه من باد
2: پاسخ بنده برای مازند نومه
قاسمعلی ایران منش :سلام بر دوستان و حضرت استاد جناب آقای کیوس گوران ،
1- متن فوق
بریده هایی از دلنوشته هایم در وبلاگی که بنام " روستای اساس " می نویسم می
باشد که حقیر هم تعجب کردم که چگونه سر از سایت وزین "مازندنومه " در
آورده است ؟! البته سابقه داشت .... اما کاش وقتی قرار بود اینگونه مطرح
شود با همان سادگی ای که برای " وبلاگ اساس " قلمی شده بود می آمد . ( آدرس
وبلاگ http://esas.blogfa.com/ )
2- بنده در حضور استادی چون "حضرت
کیوس گوران" تکلیف خود را جز به زانوی ادب نشستن و بهره بردن نمی دانم و
از این که بدون اجازت رای و نظر ایشان را از محفلی به رسانه کشانده ام ،
ضمن عرض پوزش ، طلب عفو دارم .
3 - در "وبلاگ اساس" بر حسب اندک ذوق
بنده و دوستان همراه ، گه گاهی مطالبی ساده مختص "روستای اساس" نوشته می
شود و معمول است که به مسائل سیاسی پرداخته نشود ، اما اینبار گفت و شنودی
صرفا از باب ثبت در قاب زمان برای آیندگان ، آنرا قلمی کردم .
4-
بله حضرت استاد دوسه سالی است اجازه حضور جهت عرض ارادت داده اند ، اما
حقیر سالهاست که روزگاران را با دلباختگی و شیفتگی به حضرت ایشان سپری می
سازم و مفتخر از اینکه زیر آسمانی نفس می کشم که همو ...
5- و اما اگر حضرت استاد از تقصیر حقیر بگذرند ، چه خوب شد که نظر دوست به دوست برای دوستان هویدا شد ، آن هم مخنصر و مفید، تا ...
6- از دوست خوبم " جناب احمد " - نویسنده مطلب ذیل - که مجبور شدند مطلب ضعیف حقیر را بخوانند هم معذرت می خواهم .
- درود