كَهو آسِمونِ كِمبه سِفارِش ........................ هر كِجه يار شُونه نَهيره وارِِش

تبلیغات وب اِساس :

(  لطفا جهت تبلیغات رایگان با تلفن همراه تماس بگیرید  /   ۰۹۱۲۱۵۹۴۶۷۴  ) 

سی تِک 

ایستگاه ترانه های 

مازندرانی

 سی تِک  را کلیک کنید

ایستگاه

تبلیغات شما

   رایگان

سررسید

تبری

با رویکرد روز شمار تبری

و روز شمار شمسی ، قمری و میلادی

و معرفی هنرمندان شعر و ترانه و موسیقی

و تصاویر هنرمندان بزرگ و گروه های فعال مازندران


عاروس ماه

 ایستگاه اشعار

مازندرانی

عاروس ماه را کلیک کنید

نشانی اساس : مازندران ، سوادکوه ، پُلسفید ، پس از ۶ کیلومتر طی مسیر جنگلی ، روستای اساس

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۰ساعت 22:24  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
... گویی وبلاگ اساس بر این هست که خبرهای ناگورار را رصد کند و فقط  سوگ نامه بنویسد ...

این پست را نه از بابت رفتار حرفه ای وبلاگ نویسی که بر اساس دستور جناب سیف علی الیاسی که در اولین برخورد بنده از بابت فوت جانگداز و دلخراش فرزند دلبندش " مجتبی الیاسی" رخ داد می نویسم که در حالت نواجش گفت : سرگذشت مه پسر ره اینترنت دله بنویس تا همه بوینن " نوشتم ...

البته بنده در هر حالی این سوگ را هم می نوشتم تا در زمان ثبت شود ولی این حادثه و این غم که کمر سیف علی را شکست دیگر برای بنده ای که الان اشک در چشمان حلقه زده است بی نهایت سنگین و غیر قابل باور است ...

گویی سیف علی دیگر به قامت راست نمی ایستد زیرا سنگینی فوت جوان 23 ساله ای که دو ماه از ازدواجش گذشته ، اجازه بلند قامتی نمی دهد ...

حادثه از بی توجهی بود اما بار هضمش شاید در توان نگنجد که باید به سیف علی حق داد .

روز تشیع پیکر این جوان در محل نبودم اما در روز سوم بر سر مزارش گویی محشر بر پا بود و ناله و ضجه ای که پایان نداشت و سیف علی ای که عکس مجتبی اش را آنقدر چرخاند تا از هوش رفت ...

دستم یارای نوشتن ندارد اما آنچه مرا به سیف علی دل رحم می کند اشک صادقانه ای بود که در تشیع جنازه غالب محلی ها می ریخت ...

مجتبی الیاسی فرزند سیف علی الیاسی در روز ... در مورخه  .... در پیش دیدگان جانعلی دایی الیاسی در اثر حادثه قطع درخت به رحمت خدا پیوست .

خدایش بیامرزد و سیف علی عزیز را صبر عطا فرماید .

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:6  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
... گویی همین چند دقیق پیش بود که لطف الله دایی با کوله خود راهی پل سفید می شد تا به محل کارش برود .

این آخرین تصویر از مرحوم لطف الله کاظمی در ذهن من هست ، چرا که در این یکی دوسال اخیر اینگونه ایشان را دیده بودم.

از آنجا که در کشور مرده پرست شدیم واقعا شرمم می آید که بگویم ایشان هم آدم خوبی بود ، ولی وقتی ایشان واقعا آدم خوب و بی آزاری بود و مزاحمتی برای کسی نبود دلیل ندارد نگویم و ننویسم ...

او ساده و مهربان و بیآزار و خوشرو بود ، و کسی که راه خودش را می رفت و زندگی خود را میکرد و آرام بود و آرام مرد .

لطف الله دایی همسر ارجمند یوخابه خاله در روز ..... مورخه .... دار فانی را بر اساس سکته قلبی وداع و به دنیای آخرت کوچ کرد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:50  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
سلام

... دقیقا بعد از فوت پدر عزیزم بود که سایت بلاگفا دچار مشکل شد تا وبلاک اساس که لنگان لنگان می رفت دچار ایست موقتی شود .

 

گویی این ایست نه تنها شامل حال وبلاگ اساس ، که اهالی اساس را هم در بر گرفت و عزیزانی هم در این ایام دچار ایست در زندگی دمیوی و به رحمت خدا رفتند .

حادثه فوت جناب فریبرزوهابی بسیار غیر منتظره و وحشتناک بود .

می گویند او مشغول شخم زنی زمین "خرد سی " بود که صدای برخورد و نیز فریاد ایشان همه را بسوی خود فرا خواند ...

... و صحنه ای که دل و روح از همه برد تا جان از دوست قدیمی ام ستاند .

فوت ایشان محل را به آه درناکی فرو برد و شکل جان سپردن این انسان با غیرت که از زیر دستگاه تراکتور به زحمت بیرون آورده شد تا در بغل فرزندانش با پیکری سوخته از بابت روغن داغ موتور نفس آخر را بکشد .

و من هم با این کلام فرزندش که حقش اینگونه مرگ نبود موافقم ، و نیز راضای به رضای خدا که به حتم حکمتی را از این شکل جان سپردن نهفه گذاشت .

روزهای نه چندان قدیم - دهه 60 - اوقات فراوانی را با ایشان به خلوت می گذراندیم و نیز نامه هایی که بین مان در ایام سربازی ایشان که همراه با جنگ تحمیلی همراه بود رد و بدل شد .

آری او زحمتکش و بی آزار و مرد زندگی بود و شهید کار ، که روحش شاد و یادش برقرار باد .

فریبرز وهابی در روز ..... مورخه ...... به رحمت خدا پیوست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:43  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
غروب روز هفتم فوت خاله مهربانمان بود که با خانواده سوار ماشین شدیم که از اساس بسمت ساری راه بیافتیم ، متوجه مشتی رحمت دایی شدم که از دکانش بسمت خانه اش می رفت، و قتی به بنده رسید نکته ای را در باب تصرف زمینی راه از باب تذکر به بنده فرمود تا به شخص مورد نظر انتقال دهم و در نهایت گفت: " مه عمر سر بهیه ، من شه حرف ره زمبه اسا این آقا خوانه چیکار هاکنه شه دونده " و من به ایشان اطمینان دادم که نگران نباشد قضیه را حل خواهم کرد ...

یک روز بیشتر فاصله نرفت که خبر دادند مشتی رحمت دایی پس از اینکه از دکان خود به منزل رفت جورابش را شست ، نمازش را خواند و با بیان احساس درد در پشتش در حالی که طاهره خاله بر پشتش " ضمات" می مالید در بغلش جان به جان آفرین تسلیم نمود .

مشت رحمت دایی رفت ولی انگار چراغ محل خاموش شد .

مشت رحمت دایی رفت ولی انگار "تکه پیش صغیر شد.

مشت رحمت دایی رفت ولی انگار خنده های محل رفت .

و مشت رحمت دایی رفت تا ما هم بدانیم این راه همگی ماست ...

مشت رحمت دایی در روز ... مورخه ... در یک شرایط خیلی به سلامت فوت نمود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت 11:9  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
چهل روز پیش بود که ام البنین خاله سنجابی بر اساس یک بیماری لاعلاج دار فانی را وداع گفت .

صبح روز فوت ساعت 5 وقتی زنگ تلفن همراه به صدا در آمدهیچ فرضی جز اینکه خاله از دنیا رفته باشد برایم متصور نبود ...

سریع خود را به منزل علی آقای کاظمی رساندم و در اتاقی که دو خواهر راضیه خاله و مادرم ننه بر بالین خواهر بزرگترشان ناله و زاری می کردند...

بچه ای خاله یک به یک وارد می شدند و ناله و شیون آهنگ زمینه آن صبح بود، تا اینکه دختر بزرگش شمسی خاله آمد ...

گویی طوفان آمد ...

گویی زلزله آمد ...

گویی همه چیز می چرخد...

گویی صبح روشنایی به سیاهی می گراید ...

گویی موج دریا خود را بر ساحل می کوبد ...

و گویی برای او دیگر آخر زمان است ...

آن صبح روز .... مورخه بود که آماده می شدیم تا این مادر زجر کشیده را از ساری به سوادکوه انتقال داده و ...

 و حالا فردا چهلم خاله مهربانمان است .

خدایش بیامرزد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت 10:58  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
 ... و اقاجون ما هم رفت ...

متنی برای پدر عزیزم در دست نوشتن است .

11

 بسم ا...

الهي رضاً بقضائك تسليما لأمرك.

چه تماشایی است، پرواز جان از عرصه ناسوت به عالم لاهوت تا شاخسار جنان و آرمیدن در جوار جانان. بدینوسیله از ابراز همدری عزیزانی که با تماس، پیام و حضورا بنده و خانواده ام را در غم در گذشت پدر عزیزم مورد تفقد قرار داده اند تقدیر و تشکر بعمل می آوریم.

شاد و سالم و پایدار باشید.

ایران منش

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:23  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 10:31  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
زندگی

بهاره لاله‌ زاره من نميرم
تابستون وقت كاره من نميرم
پاييز جم هاكنم قوت زمستون
زمستون ورف‌ وباره من نميرم

شاعر نامعلوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۵ دی۱۳۹۳ساعت 20:37  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ دی۱۳۹۳ساعت 11:5  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

طبیعی است که انسان زادگاهش را دوست داشته باشد و طبیعی تر این که اگر ذوقی همراه شد نثارش کند .

بنده هم از این قضیه استثنا نیستم و لذا بر اساس فعالیت های در دست اقدام که "منظومه اِساس" بود فعلا قسمت اول آن که مربوط به خود محل است را نوشتم تا انشاالله به بخش های دیگر بپردازم .

منظومه اساس

گِمونم مِه دِل گوشه سَروشِته

 سُیو ابَر واری یِکدم بَروشِته

نَدومِبه چِه مِره ، دِلتنگی دَره

اِساس مَله ي گتِ سي دَره ؟

باته یاد اِساس کِمبه دِباره

شِه وسه التماس کِمبه دِباره

 ساري و قائمشهر رِه ، سَر اِلمِبه

پِلسفيد ، دَم نزمِبه ، پرَ گيرمِبه

 اَميرده ، اَتا دَم ، شَهره اِشِمِبه

راه كَفمبه ، پِشتِ سَره نِشمِبه

 بِچو ، نيشِرمِبه ، دِله ، وا دِمبه

سَرد او ، بَخرد نخَرد، تن ِ  راه دمِبه

سِلام و صِلوات ، از اون دياري

به عبدالحق، از عبدالحق دياري

سي ِ سَر ، نِفس راحِت كَشِمِبه

جِر کفمِبه پِشت ِ سَر ِ  نِشمِبه

كِنسكاج ، لَس دِمبه ، چِش ، سُو دَكِفه

مِه خِشک بَیه کیلِه ره ،  او دَكِفه

نا گِمون ،  مِنمو ، اون چِشِمه ي سَر

شيردون و مِسكلا و  یاد ِ دِلبر

تِموم خاطِراته  ، ياد يارمِبه

خنده و برمِه و ، فرياد يارمِبه

شِه دئیل وِنه ، سَرد او کِمبه

به یاد عَید ماه جیجه سُو کِمبه

شِه غِصه ره ونه اوجا شُورمبه

خِداجِه جز ونه همراه کورمِبه

 شِه دلِ ، چِشمه ي كنار اِلمِبه

ونِه جِه ، تکه پیش، قِرار اِلمِبه

تَکه پیش و تَکه پیش و تَکه پیش

تِموم درد و غم ، چاله وِِنه پیش

علمِ تن ، شِه نذری ره ، وَندمِبه

مِه چونه وَل نَووشه ، نَخِندمِبه

بِرنجی بوقِ ، یاده  زِنده کِمِبه

عاشورای ظهر ِسِه ، بِرمه کِمِبه

تکه پیش جِه ، نَفتِه ی کول ویمِبه

وِنه وَنوشه ره اِینجه بُو چیمِبه

نفته کول پِر از حرف و  راز هَسته

ونه سینه مِه شِعر همباز هَسته

ونه سینه ره غم، کِلی بِسانه

نَم کی وِنه کول سر، لی بِساته

نفته کول امه درده اِشِنه

ونه سینه ره تش بیته وشِنه

 نِفته ی کول ، همه ی رازه دُونده

 زِنا  کرده مَردی سِه ، نازه دونده

نفته کول اساس جهاز هسته

ونه سینه اساس سه راز هسته

نفته جه رو گیرمبه اِمبه شِه پیش

خَله تُومه دَرمِبه من تکه پیش

تکه پیشه ، تکه پیش مِن ، اِلمِبه

شِه دِل ،  وِنه سِر پیش مِن ، اِلمِبه

گِج مَنگو واری ، مَله  کَفِمِبه

وِنِه وا ره ، خالِک جُور ، سَفِمِبه

اِین وَر مَلِه ی اَرمُون بَووشِم

اُون وَر مَلِه ی قِربون بَوشِم

 وِنه هِیمه خَره ی دُور بَگردِم

ونه تَندیر دی جِه ، کُور بَگردِم

وِِنه کِلوم ِ کا ره، بُو بَکِشِم

ونِه اوکسر اوسه، نُو بکشم

ونه کتوله مار مار هاکنم من

ونه کهره تیمار هاکنم من

نِماشون بَهیه ، غَم ، کم نَهیه

مِه جِه ، اَتا رَخِف هَمدم نَهیه

سَر اِلمِبه مَله ره شُومِبه سی تک

شِه  دلِ غمهِ چال کِمبه وِنه تِک

 سی تک جِه مَله ره خارخار اِشِمِبه

نَفته ره شاهد شِه کار گیرمِبه

 سَر جِر ومبه شُومبه اِمامزاده پیش

  شِه نُوبته بَهیریم ، وِنه سِرپیش

  شِه نُوبته بَهیریم ، وِنه سِرپیش

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۳ساعت 20:25  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
باز هم عاشورا را مثل همیشه در اساس گدراندم .

... امسال یک چیزی برایم جالب آمد، لذا با خودم گفتم برای ثبت در زمانه در وبلاگ بنویسم :

در طول عمرم که همیشه عاشورا را در اساس گذراندم یک چیزهایی همیشه ثابت بود مثلا این سالها :

همیشه محمد سنجابی در امامزاده سر خواند که :

ای اهل حرم میر علمدار نیامد ، ای اهل حرم میر علمدار نیامد. علمدار نیامد علمدار نیامد ...

و همیشه ولی امینی صبح خونی را اجر می کند که :

فردا حسین سر می دهد شش ماه اصغر می دهد ، ای صبح صادق وا مشو ...

و همیشه ذات الله عمو ذولجناح را درست می کند.

و همیشه ناصر وهابی علم بر دوش می گیرد .

و همیشه غلام واحدی یزید کشون راه می اندازد .

و همیشه ارسلان نوروزی شام غریبان می گیرد .

و همیشه ادریس سنجابی با سیستم صوتی سر و کله می زند .

و همیشه نوروز علی حیدریانفر و عنایت سنجابی " ملا پول" جمع می کنند .

و مثل همیشه گلمحمد امینی در تمام پدیرایی ها پیش خدمتی می کند .

ونیز بعضی ها هم در اجرای امور نقش معاونت را ایفا می کنند مثلا بهمن وهابی در ذولجناح ، حسین سنجایی و برادران در شام غریبان ، و ...

البته خیلی های دیگر در عزاداری و پذیرایی خدمات شایسته ای دارند که انشاالله به آنها می پردازم .





+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ آبان۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
میـرزا محـمـود فــدایـی مازنـدرانـی از مرثیه‌پردازان و سوگ‌سرایان بزرگ عاشورایی روزگار قاجار است. مقـتــل شعری وی نخستین بار در سال ۱۳۷۷ خورشیدی از سوی انتشارات اسوه منتشر شده است

 

این یک طرف، آن یک طرف


شمر و سنان، خنجر به کف، این یک طرف، آن یک طرف
                                در نوحه نی ،در ناله دف، این یک طرف، آن یک طرف
یک سو رها تیر از کمان، یک سو زنندش از سنان
                                    یک سو ز تیغ جان ستان، این یک طرف، آن یک طرف
صف بهر جنگش می زنند، یک سو خدنگش می زنند
                        یک جا ز سنگش می زنند، این یک طرف، آن یک طرف...
آن از سرش افسر کشد، وین رختش از پیکر کشد
                     آن جوشنش از بر کشد، این یک طرف، آن یک طرف...
بر دورآن شه کشتگان، تن بر زمین، سر بر سنان
                    این غرقه خون، آن خون چکان، این یک طرف، آن یک طرف...
کلثوم و زینب، رو به رو، آشفته و ژولیده مو
                    این سینه زن، آن نوحه گو، این یک طرف، آن یک طرف
یک سو سکینه نوحه گر، یک سو رقیه خون جگر
                    این خشک لب، آن دیده تر، این یک طرف، آن یک طرف
این را دریده گوش بین، آن رفته دل از هوش بین
                    از ناله آن در جوش بین، این یک طرف، آن یک طرف
یک سو یتیمان در به در، یک سو غریبان خون جگر
                    این بی پدر، آن بی پسر، این یک طرف، آن یک طرف...
این در فغان، آن در خروش، آن همچو بلبل در سروش
                    این در غش و آن رفته هوش، این یک طرف، آن یک طرف
زنجیر و غُلّ آهنین، بر پای زین العابدین
                    در شیون آن، در ناله این، این یک طرف، آن یک طرف
قدّی نگون گشته ز زین، نخلی تپان اندر زمین
                    این ارغوان، آن یاسمین، این یک طرف، آن یک طرف
خونی روان گشته چو جو، سروی نگون گشته براو
                    غلتان سری مانند گو، این یک طرف، آن یک طرف...
عباس را بازو ز کین، افتاده بر روی زمین
                    این از یسار آن از یمین، این یک طرف، آن یک طرف...
ماهی تپان بر روی خاک، مهری به نیزه تابناک
                    این خون چکان،آن چاک‌چاک، این یک طرف آن یک طرف
اکبر سرش از تن جدا، قاسم ز خون بسته حنا
                    این هر دو تن، گلگون قبا، این یک طرف، آن یک طرف
این هر دو گل با رنگ و بو، والشّمس رو، واللیل مو
                    ابرو به ابرو، رو به رو، این یک طرف، آن یک طرف...
نظم« فدایی» با قلم، این لعل و آن شاخ بَقَم
                    این در نوا، آن در رقم، این یک طرف، آن یک طرف

 

 

امشب اگر فردا شود

از خون زمین دریا شود امشب اگر فردا شود
محشر همی برپا شود امشب اگر فردا شود


زانجم فلک لشکر کشد وز ماه نو خنجر کشد
دامن به خون اندر کشد امشب اگر فردا شود


خون از دم خنجر رود از تن به نیزه سر رود
دامن به خون اندر کشد امشب اگر فردا شود


دامن فلک پرخون کند خون عرصه را گلگون کند
دل دیده را جیحون کند امشب اگر فردا شود


از پشت زین، سلطان دین غلتد چو ماهی بر زمین

بُرَّد سرش شمر لعین امشب اگر فردا شود


از جور چرخ واژگون از ذوالجناح غرقه خون

زین می‌شود در برنگون امشب اگر فردا شود


تن جمله بی‌سر می‌شود سر بر سنان بر می‌شود
آشوب محشر می‌شود امشب اگر فردا شود


عباس از توسن فتد دستش جدا از تن فتد
چون گل در این گلشن فتد امشب اگر فردا شود


از ضرب تیر و تیغ کین اکبر فتد از پشت زین
صد پاره چون گل بر زمین امشب اگر فردا شود


آتش زند بر خیمه‌ها شمر لعین بی‌حیا
سیلی زند بر طفل‌ها امشب اگر فردا شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ آبان۱۳۹۳ساعت 20:34  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
 

دیشب برای تکمیل پروژه سالنامه تبری سال آینده دنبال اشعار محلی مازندرانی می گشتم ، به دوبیتی هایی رسیدم که خیلی برایم آشنا بود و احساس قرابت بالایی داشتم که ناگهان چشمم به  سراینده اش خورد و دیدم بنام خودم هست .

 

برای پدر بیمارم

خَله بوُرد و ، اَتا پِروُک بَموُندِس

همه چین و ، همه چروک بَموُندِس

توُ دارِ تنِ شوُ ، چَنده بِلنده

وِنه قامِت اِسا ، با توک بَموُندِس

 

برای دنیای مجازی

دیگه دِنیای بازی ره کورمِبه ؟

وِنه عِشقه هِمبازی ره کورمِبه ؟

چِهل سال بَتِجستِن ، خِر نَدیهن

اِسا وِنه مِجازی ره کورمِبه ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۷ آبان۱۳۹۳ساعت 20:13  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
" عبِاس بَخِت " ...

... با " ابوالخیر عمو" و غلام واحدی و علی کاظمی مشغول گشت و گذار در گگل ارس بودیم که بتوانیم چشمه های ند نظر برای آب شرب اساس را مسیر یابی کنیم .

منطقه مد نظر می بایست ارتفایی بالاتر روستای اساس را می داشت و لذا سمت و سوی مورد جستجو بسمت ارتفاعات جنگلی بین اساس و دودانگه بیشتر مورد جستجو بود ...

حوالی منطقه غار اساس را جستجو می کردیم که غلام به عمو گفت ارتفاع چشمه زیر غار تا اساس را اندازه بگیریم که عمو پرسید چشمه نزدیک " عبِاس بخت " را می گویم که عمو با حرکت سر تائید کرد .

از آنها نام " عبِاس بخت " را پرسیدم که غلام گفت :

بیش از چهل سال پیش در زمستانی "مرحوم عباسعلی سنجابی" تنهایی به شکار رفته بود که ظاهرا گوزنی را مورد هدف قرار می دهد و گوزن زخمی از دستش در می رود و او به دنبال گوزن در منطقه غار به جستجو می پردازد که به ناگاه متوجه می شود آفتاب غروب کرده است و شب تاریک و سوزناک زمستانی فرا رسیده است  .

او نایی برای برگشت ندارد و نیز راهی ندارد مگر آنکه شب را  آنجا در کنار رودخانه بماند لذا نقطه ای را مد نظر قرار می دهد و به سراغ کبریت می رود که رطوبت آن را فرا گرفته بود و سفره اش هم از نان تهی بود لذا به ناچار زیر درختی در آن هوای سرد زمستانی، با چشمان بیدار شب را به سپیده صبح می رساند تا بتواند به راه بیافتد .

آنگاه که سپیده صبح می زند بطرف زمین شالیزاری خود " ولو روار " که همیشه در " نپارش " امکانات اولیه و خورد و خوراک وجود داشت رفت و به گفته خودش از بس خسته بود دو روز را در " نپارش " خوابید .

خداوند منان " عبِاسعلی دایی " را بیامرزد .

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳ساعت 13:35  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

پلنگ

شاید سخت باشد برای نوشتن و وصیت کردن برای انسانهائی که خود را اشرف مخلوقات میدانند.

اما بد نیست چند نکته ای را در این روزهای کوتاه باقیمانده از عمرم برای آیندگان بگویم.

من و خانواده ام روزی در این سرزمین قلمروی داشتیم به وسعت دانائی  انسانهای شریف و فهیم.

با گذشت زمان و افزایش برنامه های توسعه، زیستگاههائی که من وخانواده ام در آن زیست میکردیم رو به نابودی نهاد . خیلی از اقوامم را در این سالها از دست دادم .

فرزندانم را شکار کردید تا تفریحی برای خود داشته باشید.تنم را آماج گلوله کردید تا شاد باشید که نسلی را منقرض میکنید.

بدترین گرسنگی ها را تحمل کردم و گاهی از سر ناچاری و غریزه ، دل به گوسفندی بستم که نبودش برای من وخانواده ام معنای نیستی بود.

درچشمه ای که آب مینوشیدیم، زهر ریختید تا تن بیهوش شده ما را سلاخی کنید.من گر چه سخت جان تر از بقیه همنوعان خود هنوز زندگی میکنم.اما نیک بدانید فردا روزی که خیلی هم دیر نیست باید برای احیای نسل پلنگ و یوزی که در انحصار شماست باید دست بدامن دیگر کشورها شوید تا نسلی را احیا کنید که از آن شما نیست، من از احیا ی نسل سوخته هیچ نمیدانم ،اما شنیده ام که اگر در چاهی که آب ندارد آب دستی بریزند این آب خواهد گندید.

چگونه نمیتوان از چند قلاده پلنگ حفاظت کرد اما حاضر میشوید در حرکتی نمادین به فکر زنده کردن نسل شیر و ببر مازندران باشید.این جمله را از پلنگی زخمی و قطع نخاع که روزگار سختی را در بستر بیماری میگذراند به یادگار داشته باشید که اگر شما موفق شوید نسل سوخته ببر و شیر مازندران را احیا کنید ،در مرحله بعد از احیا چگونه قادر به حفاظت آنها خواهید شد.شما که توان حفظ من،خانواده و فرزندان مرا ندارید چگونه ادعای حفاظت از چند گونه منقرض شده را دارید.

مناطق حفاظتی ،تحت عنوان حفاظت شده،پارک ملی،منطقه امن و اثر ملی درآمده شاید با این جمعیت محیط بان ،تنها تسکینی برای چند سال زندگی بیشتر برای ما باشد اما در نهایت طی چند سال آینده همه خانواده من به انقراض محکومند.

تفنگ هائی که تعداد آنها چندین برابر جمعیت زیستمندان بی زبان این مرز و بوم است اگر روزی که جمعیت ما نابود شود به چه چیز شلیک خواهد کرد؟شاید به جان همدیگر بیفتید. جمعیت طعمه های ما به اندازه کافی بر اثر شکار کم شده ،کجای فهم شما آدمها جائی برای ادامه زندگی ما باز کرده است.این همه فشار بر من وامثال من شایسته مردمانی که دم از تمدن کهن میزنند نیست.

شاید قطع درختان ،ساخت ویلا ،توسعه جاده واحداث کارخانه درجائی که ما زندگی میکردیم مهم تر از زندگی امثال من بود.شایداین نوعی غرور ملی بود تا بر سر راه من تله کار بگذارید و تن مرا آماج گلوله نموده و به همین هم بسنده نکنید و آنقدر بر کار خود اصرار ورزید تا از پوست امثال من فرشی برای خود پهن کنید.من قهرمان ملی شما نبودم که اگر چنین بود راه را بر زندگی من نمی بستید.

کاش من در این دیار بدنیا نمیآمدم.چرا که بر خلاف شما، تنها برای بقا میجنگیدم آنهم نه با شما بلکه برای زنده ماندن زن وفرزندانم ، اما شما ناجوانمردانه انگشتان دستانم را بریدید،گلوله های فراوان بر تنم نهادید،ودر نهایت پس از تحمل درد فراوان جانم را ستاندید.

من رفتم نه برای اینکه پیر بودم ، من رفتم نه برای اینکه زن وفرزندانم را دوست نداشتم، من رفتم چون خسته بودم ، خسته از بی پناهی ، خسته از بی امنیتی، خسته از در بدری و بی خانمانی، خسته از انسانها وخسته از این همه نامرادی ها. 

اکنون که به سوی خالقم میروم بدو خواهم گفت که با من و امثال من چه کردید.

قهرمان این داستان یکماه پیش پس از 10 روز تحمل درد فراوان و کوباندن سر خود به قفس با تزریق آمپول بیهوشی با دوز بالا در دانشکده دامپزشکی از درد فراوان رهائی یافت.

در 6 سال گذشته 56 قلاده پلنگ در کشور براثر حوادث مختلف ازجمله تصادفات جاده ای ، تیراندازی و مارگزیدگی تلف شده اند که 10 قلاده آن در سال جاری کشته شده است.

طبیعت ایران

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ شهریور۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
سر به سجده ی شکر گزاریم که حضور به چمنگه مازند دیار داریم و هُشیار به معرفتِ کردگار که بدین خوانِ نعمتمان نشاند  ...                               "بخشی از مقدمه سررسید توسط استاد کیوس گوران"

   بی شک حفظ آداب و رسوم بومی هر منطقه نیاز به رجوع  و تکرار آن در مسیر زندگی می باشد و

بالطبع بار مسئولیت دوستداران به فرهنگ بومی و محلی جهت مراقبت از آن  سنگین تر از دیگران احساس است . 

با این باور که کار هنری برای ماندگاری هر فرهنگی شیوه ای بی بدیل می باشد لذا تولیدسررسید تبری را با آمیزه ای از هنر بومی مازندران در دستور کار قرار داده ایم تا وظیفه خود را هرچند اندک ولیکن به جهت نیاز نسل امروز و فردا انجام داده باشیم .

 سررسید تبری 1393 شمسی و 1525 تبری ، کار فاخری است که علاوه بر روزشمار تبری دارای روز شمار شمسی ، قمری و میلادی می باشد و محتوای آن حاوی تصاویر و اطلاعاتی از هنرمندان شعر و موسیقی  و حکایات بومی مازندران است که پیشنهاد می شود  وجودش در منازل مازندرانی ها ضروری به نظر می رسد .

    این کار در راستای احیا و حفظ فرهنگ و آداب و رسوم غنی بومی و محلی استان مازندران است  تا کمکی باشد برای ماندگاری داشته هایی که می رود به فراموشی سپرده شود .


مشخصات :

تصاویر و محتوای تقویم

رو و پشت جلد

صفحات رنگی

صفحات تک رنگ

صفحات یادداشت

شعر و ترانه و موسیقی مازندران

سلفون رنگی

56 صفحه

192 صفحه

64 صفحه

 

بهای فروش :

بهای تک فروشی

بهای بیش از 50 جلد

بهای بیش از 100 جلد

بهای بیش از 200 جلد

بهای بیش از 400 جلد

150000 ريال

145000 ريال

140000 ريال

135000 ريال

130000 ريال

ضمنا آمادگی جلد اختصاصی برای خرید بالای 500 جلد به بهای 135000 وجود دارد


شماره تماس جهت خرید : 09101594674

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲ساعت 6:52  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
منظومه شاباجي 

منظومه معروف شاباجي، كه در آلاشت طرفداران زيادي دارد، از زيبايي‌هاي زباني خاصي برخوردار است. خواندن اين منظومه، علاوه بر موسيقي روان آن، فضاي محيطي و بكر خلق شعر را به تصوير مي‌كشد


منظومه شاباجي

اي دادا بيدادا اي برادرون (اي برادرها فرياد مرا بشنويد)

شاه باجي نازدار مه چنه مهربون (شاه باجي ناز دار من چقدر مهربان است)

اسپه دسا بال ا صورت شير و خون(دست‌هايش سپيد و صورتش گلگون است)

 قد بلن بالا و مه چنگ ميون  (بلند بالا و كمر باريك است)

كمند گيس آ ترز مازرون(كمند گيسوي او ترز مازندران است)

ته اسپه گندم من اسپه آرد نون(تو گندم سفيد و من آرد سفيد هستم)

ته منه خرش ا عسل ا راغون (تو خورش و روغن و عسل من هستي)

ته سور چنار و من ته ساهه بون(تو چون چنار بلند و من سايه‌بانت هستم)

من مشكي دستمال و ته سوال ميون(من مانند دستمال سياه بر پيشاني تو بسته‌ هستم)

ته مسجد شاه و من ته چراغون(تو مانند مسجد شاهي كه تو را چراغان مي‌كنم)

نردبون بهلم بوريم آسمون(نردبان بگذارم به آسمان بروم)

ادامه ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۴ بهمن۱۳۹۲ساعت 9:52  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

برای کیوس گوران

همین شب یلدای امسال بود که استاد کیوس گوران به ما افتخار حضور در شونیشت را داده بود ، برنامه ای که از ساعت شش غروب شروع و شب را هم از نیمه گذرانده بود اما آنچه مرا به زبان درازی ذیل کشانده حضور محکوم به سکوت استاد بود که با حضور فراوان یاران چاره ای نبود که بلبل شیرین سخن ادبیات تبری ساکت باشد . و اما من در ذهنم این را زمزمه می کردم که : کاش "من ونه جا غول بئیبوم " تا اینکه جسارت ذیل را انجام دادم که :


مَگه بییه ، اُون گَت دریای جُور ، جُول بَئیبوم !؟

یا نِسوم ِ، گَتِ  اِزار واری ، کُول بَئیبوم !؟

مِن و وِنه فاصله ، صدتا اَرِش هَم بِدره

من وسه کُور بَئیبوم ، یا وِنه جا غُول بَئیبوم


به بهانه حضور استاد گوران در "برنامه شونیشت"یلدای 1392/ قاسمعلی ایران منش




+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۴ دی۱۳۹۲ساعت 21:56  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
جهت عرض ارادت و احوالپرسی و نیز جهت دعوت برای برنامه شونیشت با همراهی جناب غلامی  دیشب خدمت استاد حسینعلی طیبی رسیدیم .

استاد در بستر بیماری بسر می بردند ولیکن شرایط روحی مناسبی داشتند ، گویا از بستگان فوت کرده بودند که با همسر گرامیشان پیگیر ماجرا بودند .

کنار بستر استاد معجونی بود از دارو ، تلفن ،کتاب دیوان حافظ و پروین اعتصامی ، چند عینک و ذره بین و ساز خاموش لله وا ... ، بله دکوراسیونی که این بخش از زندگی استاد حسینعلی طیبی بود .

استاد خسته و دل گرفته استقبال نمود و اینکه چه عجب اینهمه زود زود !  سر می زنید ! ، با این جمله باب سخن گشود و خاطره ای از از " بابعلی دایی " روستای اساس  برایمان تعریف کرد که :

در ایام دور برای محرم آخوندی را برای روستای اساس آوردند و آخوند در منبر یک حکم شرعی را بیان می نمود که بجهت اختلاط زنان و مردان سعی در رعایت بخش اخلافی اش را داشت که ظاهرا حوصله " بابعلی دایی" سر رفت و در بین جمعیت شفاف گفت آنچه را آخوند نتوانست بگوید ...

اینها همه صحبت ما با استاد نبود ،  بلکه آن قسمت که بنده را متاثر نمود آنجا بود که استاد گفت : " اسا مریض روز بزرگداشت بهیتن چه فایده ؟ اسا که من از برنامه تجلیل لذت نورمبه و ونه با دست عصا ، چهار نفر مه زیر بغل ره دارن تا من راه بورم چه فایده ؟ اون زمون که من تونستمه از توجه به خودم لذت بورم آقایون  کجه دئینه که اسا هی انه فیلم گیرنه بعد در شونه که شونه ...

رو به من که آقای سنجابی - ایران منش - شونی مه رفقونه گونی اینان اینجوری هستنه شما کجه درنی که الآن چند ساله که شما ره نویمبه ؟ وشون اماره تحویل نهیرنه شِما چرا ؟ مه دل تنگه ...

و ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ دی۱۳۹۲ساعت 8:8  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
   کرب زنی ، سنتی فراموش شده ...

       دیروز جهت عرض ارادت و حال و احوال پرسی با همراهی جناب آقای محمد غلامی خدمت جناب استاد ابوالحسن خوشرو رسیدیم ، صحبت های متفاوتی شد ، از برگزاری یک بزرگداشت بزرگ و جدی برای استاد تا شونیشتی که در آینده نزدیک بمناسبت "چله شو" بر گزار خواهد شد ...

       در آخرهای نشست استاد به قضیه کرب زنی اشاره نمودند که برایم جالب بود : اینکه  کرب زنی از آیین های سنتی عزاداری مردمان منطقه طبرستان بوده است، که کم کم رو به فراموشی سپرده می شود .

      استاد توضیح فرمودند که در مراسم کرب زنی، از کرب به جای سینه زنی استفاده می کردند و با استفاده از دو تکه چوب که در دست داشتند به عزاداری می پرداختند و نوحه هایی که توسط شعرای محلی و مازندران سروده می شد نیز خاص کرب زنی بود.

       نوحه‌ای که در مراسم کرب‌زنی خوانده می‌شود ۲۱ ضرب دارد که از تک ضرب شروع شد و همین طور دو، سه و پنچ ضرب به بالا، تا اینکه ۲۱ ضرب کامل شود، همچنین گروه نخبه، وسط دایره کرب‌زنی می‌ایستد وقتی مداح در مراسم کرب‌زنی شروع به خواندن کرده و به ضرب بیست‌ویکم می‌رسید، گروه نخبه که در مرکز دایره قرار دارند با حرکتی هماهنگ و رو به بالا به طوری که گویی از زمین به سوی آسمان پرواز می‌کنند و سپس از پشت سر و از زیر پاهای افردا، کرب را می‌‌زدند .

       ناگهان بفکرم رسید این کار را  با محوریت استاد تولید کنیم لذا هماهنگی اولیه شکل گرفته تا برنامه ریزی آنرا انجام دهم و برنامه تمرین و اجرا را انجام دهیم .


توجه به نظرات این پست :


یکشنبه 24 آذر1392 ساعت: 17:47 توسط :خنده
خرافات خرافات خرافات
اصلا از استاد ایرانمنش انتظار نداشتم






یکشنبه 24 آذر1392 ساعت: 10:45 توسط : همکار
این جنگولک بازی ها چیه!؟

عزاداری گفتن نه تئاتر ...






شنبه 23 آذر1392 ساعت: 8:51 توسط : آدم حسابی
ما که متوجه نشدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!






توضیح بنده ( ایران منش ) :

قابل توجه خنده ، همکار و آدم حسابی عزیز ،

ستوده است که باید از خرافات و جنگولک بازی ها پرهیز کرد و نیز متوجه ماجرا شد .

از اینکه نظرات خود را صادقانه بیان فرمودید نهایت تقدیر و تشکر را دارم .

ببینید دوستان ، این که شما اینگونه ماجرا را زیر سوال بردید صحیح است زیرا بنده سهوا بخشی از توضیح و تعریف استاد خوشرو را جا انداختم که فرمودند طبق روایات :

غروب روز عاشورا قوم بنی اسد وقتی فضیه را بسیار دهشتناک می بیند و شرایط بوجود آمده که فرصت جمع آوری اجساد را از آنان می گیرد چاره ای نداشتند جز اینکه مجبور شدند سه شب را به نگهبانی از اجساد بپردازند تا از آسب درندگان مصون بمانند و لذا دور تا دور اجساد حلقه می زنند و بنوبت سر وصدا می کنند که موجب فرار وحوش و نزدیک نشدن آنان گردند لذا علاوه بر داد و فریاد از صدای بهم زدن سنگ نیز استفاده می کردند و در زدن سنک نیز از ریتم خاصی استفاده می شد که بعدها اشعاری به آن ریتم اضافه کردند و ...

سالهای بعد در سالگرد این واقعه به دلیل ایجاد فضای مشابه و ماجرایی که به فرزندان رسول خدا ص رفته است کلیشه سازی کرده و تکرار می کنند ...

به دلیل سنگینی سنگ و خرد شدن آن و نیز آسیب رساندن به ذستان اشخاص در گذر زمان سنگ تبدیل به چوب و در تبرستان آن زمان که تکه چوب را کرب می گویند این مدل عزاداری را کرب زنی نام نهادند که در این ایام رو به فرا موشی می رود و بنده از بابت نوع و سبکی که مغایرتی با اصل عزاداری ندارد و از اینکه حتی این دستور دینی که مومن نباید در هر شرایطی به جسم خود آسیب برساند این شیوه سنتی را مقبول دانسته و فکر می کنم به دلایل شیوه مرسوم در گذشته جادارد مورد توجه قرار بگیرد البته بنده سینه زنی به شکل روال موجود را پسندیده دانسته و هر گونه را که در هر نقطه ای از جهان متداول هست را پاس می دارم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ آذر۱۳۹۲ساعت 11:25  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
این چه حکمتی است ... ؟

« و هراز گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید »

در روز سوم فوت "پیرجان دایی" ، "اُمه خاتون خاله" فوت کرد ودر روز دوم ایشان همین الان جناب علی آقای کاظمی خبر دادند "کلثوم خاله" فوت کردند ...

این چه حکمتی است ، نمی دانم ، ولیکن هر سه عزیزی که این سه چهار روز فوت کردند سالها بیماری کشیدند و با کوچ ابدی و پیوستن به حضرت حق از درد و رنج مضاعف نجات یافته اند البته بقول مادرم : سنگ زیر خاک حیف است ...

بنده به نیابت از خود و همه هم محلی های عزیز به خانواده محترم این عزیزان تسلیت عرض می نمایم .


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ آذر۱۳۹۲ساعت 11:33  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

         ... ماندلا  27 سال زندانی بود ، 27 سال کنج قفس را بخاطر آزادی و اندیشه پاک انسانی اش تحمل کرد ، و وقتی آزاد شد گفت : می بخشم اما از یادم نمی برم ...

      ایشان اسطوره صبر و مقاومت بود و شاید علتی را که مرا وادار کرد که در یک سایت بومی و محلی از یک شخصیت خارجی اما جهانی اینجا بنویسم به همین خاطر بود ...

          او در سرزمینی قامت برای مبارزه برافراشت که تبعیض نژادی پرچمش را به اهتزاز در آورده بود و بین انسان ها فرق قائل بود ، اما او قد علم کرد و ایستاد و مبارزه کرد تا به سفیدها بفهماند که هیچ برتری ای بر سیاه ها ندارند و نیز به سیاه ها هم ...

و من خشنودم که در زمانی زندگی کرده ام که در آن روزگاران ماندلا هم زندگی می کرد ...

ماندلا یک روستا زاده بود بنظر شما آیا مادران اساس ماندلائی می زایند ؟


+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ آذر۱۳۹۲ساعت 11:54  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
همین تازه از اساس آمدم به منزل  ، از تهران می آمدم که عنایت عمو پیامک زد که : پیرجان دایی فوت کردند ، من که از تهران می آمدم از زیر اب برگشتم تا در مراسم تشیع جنازه شرکت کنم ...

هنوز یک ساعت از فوت این انسان بی آزار و ساده نگدشته بود که به محل رسیدم ، با همراهی اندک محلی هایی که حضور داشتند جنازه را کنار چشمه سر آوردیم تا غسل و کفن کنیم ...

برای اولین بار بود که در غسل یک فوتی دخیل شده بودم یعنی بنده آب می ریختم و ذات الله عمو و میکائیل دایی او را با دستوراتی که ابوالخیر عمو می داد شستند و غسل و کفن نمودند ...

جمعیت قابل توجهی آمده بود و این نشانگر دوست داشتن مرحوم و به احترام آقای علی میرزایی فرزند ارشد پسر ایشان بوده است که خداوند به ایشان و خانواده محترمشان صبر عطا فرماید .

پیر جان دایی بیش از 90 سال عمر کرده است و مصداق بارز این جمله است که : واقعا آزارش به یک مورچه نرسیده  است .

خدایش رحمت کند و به بازماندگانش صبر عطا فرماید .


+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ آذر۱۳۹۲ساعت 21:58  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
... همچنان براین باورم که در وبلاگ اساس سیاسی ننویسم .

من متن کوتاه زیر را سیاسی نمی پندارم چون ...

نمی شود از کنار بعضی از حوادث به سادگی گذشت ، ارزش بعضی از روزها از ماهها و سال ها افزون تر است ، و امروز هم از همین روزهاست که باید ارج بنهیمش ...

سه روز اخیر اخبار جلسات انرژی هسته ای ایران در ژنو ، در نشست ایران با 1+5 را رصد میکردم و دیشب هم تا یک ونیم شب پای کامپیوتر با سایت های خبری نشستم اما صبح زود بود که با تلفن عزیز هموطنی خبر توافق ایران با غرب و آمریکا را شنیدم.

حس شادی وجودم را در بر گرفت و نیز حسرت از سالهایی که تدبیر در سر زمین من واژه ای غریب بود ، ...

غرب و آمریکا همیشه به دنبال منافع خودشان بوده اند و هیچگاه از ماهیت سلطه گری خود دست برنمی دارند اما با تدبیر می شود بازیچه دست آنان نبود و عروسک بازی های خیمه شب بازی هایشان نشد .

راستی عصبانیت اسرائیل و سران عربستان را می بینید ؟ به نظرتان چرا ؟ 

آیا نه اینکه از قطع ارتباط مان بیشترین بهره را برده اند ؟ و حالا منافع شان در خطر افتاده است ؟

راستی چرا افراطی های درون و برون یکدست شده اند و ادبیات همگنی را می رانند ، راستی منافع شان در چیست ؟ نکند منافع افراطی های داخلی نیز همچون منافع خارجی ها از جنگ و خون و خون ریزی تامین می شود ؟ انشاالله که اینگونه نیست و از سر بی تدبیری و ساده انگاری است .

به والله دلم برای رابطه با آمریکا لک نزده است ، و هیچگاه حداقل حمله ناو نظامی آمریکا به هواپیمای مسافر بری کشورم و انهدام آن را بر آب های خلیج فارس ، که تمام مسافرهایش را شهید کردند از یادم نمی رود و ... ، اما آیا چین و روسیه به غیر از کام جویی و بهرمندی از شرایط ، قصد خدمتی هم داشته اند؟

بهر حال امروز همه شاد شدند و من هم شاد و خدا کند این شادی همیشه برای مردم کشور عزیزم پایدار باشد ، خدا کند تدبیر سرلوحه همه امور باشد و جوانمردی ...



+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲ساعت 16:19  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
از وبلاگ : نشاط کوهستان http://neshate-koohestan.blogfa.com/post/2753

عنوان برنامه : جنگل پیمایی از روستای اِساس در سواد کوه تا روستای پاشاکلا

آدرس روستای اِساس : سواد کوه ، در شش کیلومتر شمال پل سفید روستای  اِساس

نفرات : دکتر ماندگار ، خانم ناظم ، خانم دکتر حدادی ، علی آقا ، ملیحه ، عباس آقا مهرامین ، رویا ، بهجت ، سهیلا ، بیژن ، حبیب حاتمی ، رضا محمودی ، هاشم امیرآبادی و پسرش محمد ، من ، امیرصادق ( پسرم ) ، زهرا ( همسرم ) ، بقیه را در ادامه بخوانید >



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۲ آذر۱۳۹۲ساعت 17:55  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

در باره این عکس شما بنویسید ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱ آذر۱۳۹۲ساعت 21:48  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
 ... امروز عاشورا بود .

هوای اساس از شب گذشته بشدت باران می بارید . با خودم فکر می کردم بعلت بارش باران مراسم با استقبال مواجه نمی شود .

جهت وضو گرفتن به منزل آمده بودم و سری به پدرم بزنم که نمی توانست به تکیه بیاید که به ناگاه صدای بلندگوی دسته روی بگوشم رسید ، با پیش بینی قبلی وقتی از پنجره سرک کشیدم .

تمام حساب و کتاب بنده اشتباه بود چون از پیر و جوان و زن و مرد ، همه و همه در آن هوای بارانی  آمده بودند و با خلوص نیت مشغول عزاداری بودند و عزا داری در باران صنحه زیبایی را بوجود آورده بود .

 باران رحمت الهی با باران اشک اهالی اساس در هم آمیخته شده بود ، گویی همه چیز طبیعی است و برنامه بایست بدون چون و چرا و بی کم و کاست برگزار شود ...

دسته مسیر خودش را بسمت امامزاده سر طی می کرد ، نوحه خوانان یک به یک نوحه خواندند  ، غِلوم (غلام ) واحدی گروه گهواره گردانی اش را آورده بود ... ذات الله عمو سنجابی هم علیرغم اینکه غزل اسب نیافته بود بهر شکل ممکن ذوالجناح درست کرده بود و با گروه اش پشت سر دسته وارد "امامزاده سر" شدند ... محمد عموسنجابی هم مثل سنوات گذشته دسته را به دو قسمت کرده تا بر سر و سینه بزنند و بگویند :

دسته اول :   ای اهل حرم میر و علمدار نیامد        ( 2 بار )       / علمدار نیامد علمدار نیامد    / حسین
دسته دوم : سقای حسین  سید و سالار نیامد       ( 2 بار )      / علمدار نیامد علمدار نیامد    / حسین

اما ...

اما یکنفر را در بین جمعیت ندیدم و او کسی نبود جز روحانی محل ، که غیبت داشت .

بنابر این برنامه روضه خوانی روحانی که همیشه  "امامزاده سر" برگزار می شد برگزار نشد .

علت را پرسیدم ؟  گفتند : از صبح که روحانی دیگری (حاج آقا اسکندری ) زیارت عاشورا را  بعد از "یزید کشون" و صرف صبحانه برگزار کرده ، ایشان قهر کرده و به تکیه نیامد و رفته  منزل" ثروت عمه " و صبحانه را هم همانجا میل فرمود ،  و الآن هم بخاطر باران با دسته نیامد ...

تو فکر رفتم و خیلی از دستش عصبانی شدم ...

دسته عزاداری که از "امامزاده سر" برگشت و به جلوی تکیه رسیده بود دیدم ایشان - حاج آقا روحانی -  از تکیه بیرون آمد .

با خودم گفتم آمده تا با حضور در لحظه آخر ، خودی نشان بدهد و قضیه را ماست مالی کند ...

اما باز هم اشتباه می کردم چون سریع رفت سمت ماشینش و از داخل ماشین چیزی را برداشت و با عجله برگشت به داخل حسینیه و اعتنایی هم به دسته نکرد .

بگذریم برای یکنفر که در مسجد را نمی بندند ...

... بعداز نماز ظهرو عصر رفتم حضورش تا زمان ناهار را با او - حاج آقا روحانی مد نظر -  هماهنگ کنم که مثلا چه مدت می خواهد روضه بخواند ؟ چون میزبانی ناهار روز عاشورا با "آل نعمت" ( نوه و نتیجه حاج نعمت سنجابی ) است و بنده هم یکی از دست اندرکاران .

دیدم روحانی معرف حضور می گوید : مگر روضه هم باید بخوانم ؟! شبیه گرسنه ها گویی منتظر ناهار است ...!!!

با تعجب گفتم : حاج آقا امروز روز عاشور است و طبق روالی که در مملکت بوجود آمده بعداز ناهار و شام غریبان همه چیز تمام می شود و هرکس می رود پی کارش ، -البته در اساس هم شام غریبانی را جناب آقای ارسلان نوروزی تدارک می بیند  که بسیار زحمت می کشد و بجا و شایسته برگزار می کند البته با همکاری خیلی ها از جمله بچه های " علی اکبر خدا بیامرز "  - ...

دیدم می گوید : چه قدر کشش دارند ؟ منظورش این بود که مردم چقدر حوصله دارند ؟ و گفت  هرچه بگویید برایتان می خوانم یک ساعت ، دو ساعت ... و از این حرف ها ... و بنده به ایشان که علی الظاهر پلکهایش هم سنگینی می کرد گفتم حاج آقا نیم ساعت روضه بخوانید تا ما مقدمات ناهار را آماده کنیم و ایشان گفت باشه البته خودش هم شبیه گرسنه ها بود شاید حاج آقا صبحانه میل نکرده بود ...

بنده مشغول کار خود و ایشان هم مشغول روضه خوانی شد ، البته یک ربعی بیشتر نخواند ...

... و بنده که بشدت از رفتارش عصبانی و شاکی بودم در دلم گفتم : " خدا هاکنه مِلا پول تِه بِلا بَوشِه " .

... البته از محلی ها هیزم می گرفت و به خانه اش که در جایی دیگر بود می برد و به محلی ها می گفت : هیزم انجیلی هیزم خوبی است و ذغالش تا صبح در منقل می ماند و خانه و مرا گرم می کند .

راستی چرا مردم علیرغم اینکه عزا داری می کنند و نذری ناهار و شام می دهند باید " ملا پول هم بدهند " ؟ مگر واقعه کربلا را فقط باید مردم زنده نگه دارند ؟

راستی چرا روحانیون باید برای چند شب تبلیغ دین  فلان قدر از مردم پول بگیرند  ؟ چه اشکالی دارد اینها فقط به اندازه هزینه کرد و یا به اندازه یک کارشناس ارشد حق ماموریت بگیرند ؟

اجر همه با سیدالشهدا


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ آبان۱۳۹۲ساعت 20:4  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

یا حسین ع / اساس

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲ساعت 15:29  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 

" اساس " نامی روستای زیبائیست در پل سفید مرکز شهرستان سوادکوه؛

 

اختصاصی مازنی نیوز : به سواد كوه كه وارد می شوی از تهران يا قائمشهر ، به شهر پل سفيد ميرسي از اولين شخص كه بپرسي روستاي اساس كجاست ؟ رو به شهر مي ايستد و با انگشت اشاره ، سمتِ چپِ ارتفاع پشت شهر را نشانت مي دهد و مي گويد : اون دكل را كه ميبيني ؟ پشت آن روستاي اساس است . و وقتي پرسيدي تا آنجا چقدر راه است ؟ مي گويد : فكر مي كنم ۶ يا ۷ كيلومتر ...


بقیه در ادامه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ آبان۱۳۹۲ساعت 23:2  توسط / ق / ایران منش / مدیر مسئول و سردبیر | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

"اساس" زادگاه من است . برای حضور در دنیای مجازی " وبلاگ اساس" را ايجاد نموده ام ، و این حداقل کاری بود که برای "اساس" از دستم بر می آمد .

کهنسالان محل چه مرد و چه زن منابع و ذخیره هایی هستند که ضمن آرزوی سلامتی برای آنان ، پیشنهاد می کنم جوانان زمان را غنیمت شمرده و داشته ها ی نهفته در دل شان را به فردا نسپارید که پشیمانی را سودی نیست .

و دو بیتی ای برای دل:
برو بوريم سي تِك ره سر بزنيم
شه دل ِحرف ِ ركاب سر بزنيم
كارم ِ نوم ره بيريم نِكارم !
تل سِه خاطر ، شِه سر بزنيم

اهل نقدم به هر شکل ممکن .
_________قاسمعلی ايران منش
آدرس روستا :
سوادکوه ، پل سفید ، اساس
ايميل :iranmanesh.ghasem@yahoo.com
شماره تماس : 0912.159.4674

پیوندهای روزانه
" سی تِک " ایستگاه ترانه های مازندرانی
××××××××××
تبار شناسی ( خاندان اساس ) 1 اجداد بومی و مهاجرین
××××××××××
تبار شناسی ( خاندان اساس ) 2 بومی اساس
××××××××××
تبار شناسی ( خاندان اساس ) 3 مهاجرین به اساس
××××××××××
فرهنگ لغات مازندرانی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
دی ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۲
آذر ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
مهر ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
خرداد ۱۳۹۲
اردیبهشت ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
آرشيو
آرشیو موضوعی
انجمن مجازی بانوان
موزه اساس
دفتر یادبود موزه اساس
شعرهای خودم (قاسمعلی ایران منش) محلی
شعرهاي خودم (قاسمعلي ايران منش)/ فارسي
شورای اسلامی محل / شورای توسعه همه جانبه
مصاحبه
اشخاص / زندگي نامه
طبیعت / جاذبه های
عکس
شعر
نامه ها (دست نوشته هاي )
خاطرات
آداب و رسوم
عمومی
شو نيشت
برچسب‌ها
اساس (2)
سی تک (2)
پیوندها
همنورد
بلندا (اجتماعی)
بلندا (كوهنوردي)
باشگاه مجازی کوهنوردی سوادکوه
اسكاتوش
هزاره / شمس
روستای کتریم
سوادکوهی
سروینه باغ
روستای لیند
سی تک ( گیاهان دارویی )
شونیشت (انجمن آئین های بومی و محلی)
مازند نومه
شمال نیوز
پارتوا
پایگاه خبری بلندا
بنافت سرزمین هزار تپه
سنگده
وبلاگ خادمی
سی تک (پایگاه خبری مازندران)
هارش نیوز (پایگاه خبری مازندران)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

..............................................